خرید بک لینک
دختر کوچولوی من بزرگ شد...اونقدر بزرگ که بیست ساله شد...اونقدر بزرگ که به دانشگاه رفت...که دور شد و من موندم و یک دنیا تنهایی...و دلتنگی که هیچ وقت بهش نگفتم...به هیچکس نگفتم...

میخوام یهش فرصت بدم که بزرگ بشه...قوی بشه و از پس مشکلات دوری و تنهایی بربیاد...اما هنوز به نظر میاد که خودم به اندازه کافی بزرگ و قوی نیستم...

تنهایی سخته و فقط خدا به اندازه کافی قدرتمنده که تنها باشه ... اما مثل اینکه تنهایی برای کسانی که دوست ندارند کسی گریه کردنهاشون رو ببینه هم خوبه...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل حسنی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 20:06

صفحه بندی